از این به بعدهفته ای یک فیلم شاخ و مهشر رو میزاریم برای نقد . برای نقد به ادامه مطلب برید .
این هفته :
یک ادیسه فضایی : ۲۰۰۱
![]() | ||
2001: یك ادیسه فضایی (2001: A Space Odyssey) فیلمی از شاهکارهای کوبریک که مهشره .
این فیلم رو سینما یک نقد کرد که از تلویزیون هم پخش شد اما متسفانه اسم منتقد را یادم نیست بنویسم . ما هم یکمی از این نقد رو گذاشتیم .
برای خواندن نقد به ادامه مطلب برید.
نقد فیلم: 2001: یك ادیسه فضایی (2001: A Space Odyssey)
هویتی از جنس مونولیت
وقتی سالها پیش برای نخستین بار، فیلم «2001: یك ادیسه فضایی» را از تلویزیون تماشا كردم، شخصی كه برای تحلیل و بررسی فیلم مهمان برنامه شده بود (و متاسفانه او را به خاطر نمیآورم) جملهای در راستای تاویلش بر زبان جاری كرد، یك شعر كه به درستی وصف حال ادیسه فضایی بود.
چشم دل بگشا كه جان بینی آنچه نادیدنی است، آن بینی
كوبریك این بار، با سوررئالیسمی نه چندان مبتنی بر ضمیرناخودآگاه و بلكه در راستای اهداف فلسفی و جامعهشناسانه خود مخاطرهای همچون رویارویی با شهابسنگهای آسمانی را بر جان میخرد و در كنار یك رمان تصویری نفسگیر و خوشرنگ و لعاب یك بیروایت تصویری را روایت میكند و از سكوی پرتاب یك موشك، مخاطبش را به قعر اندیشههای خالص خویش میافكند. سفر به درون، سفر به فضا و سفر به ذهن استنلی كوبریك، همگی از یك جنس هستند و در انتهای این مسافرتهای بیبدیل و مردافكن تولدی دوباره مییابیم و آرام و پرمعنی به زادگاه خویش، به زعم كوبریك زمین، به اسلاف خویش یا میمونهای داروین و به ماهیت خویش _انسان به طور خاص و موجودی بی هویت در حالت عام_ بنگریم و تازه در بیابیم كه هنوز اول راه هستیم و از اینجا تا ابدیت راهیاست دشوار؛ چشم دل بگشاییم كه جان را ببینیم. جان، كه هویت ماست و اتیولوژی خلقت و این كه اگر خدایی هست چرا دست به چنین مخاطرهای میزند؟
دغدغه كوبریك فرای چرا و چگونگی خلقت همانطور كه در كارنامهاش مشهود است چیزی است غریزهمند و در راستای طبیعت، خشونت و غریزه، خشونت و جامعه، انسان و خشونت و البته او در این زمینه هیچگاه نگاه ایدهالیستی نداشته است. ظاهراً او درمانی نمیشناسد و تنها پذیرفتن قانون جنگل را به عنوان یك قانون بلامنازع میپذیرد. در جهان بینی او غریزه قاموسی استوار دارد و هرآن چیزی است كه در روان شناسی فروید مساله اصلی ضمیر ناخودآگاه است. چیزی كه اگر تغذیه شود ارام است و در صورت تاخیر در ارضای امیال تبدیل به دیوی درونی میگردد، دیوی كه در پرتغال كوكی (Clockwork Orange) سیاستهای دولتی ناارامترش میكنند و جامعه مدرن به آن پر و بال میبخشد. هیولایی كه در تلالو (Shining) از درون شكل میگیرد و در ابعاد روانشناسانه در تقابل با عوامل بیرونی و درونی شكل دهنده این دیو درون انسانها را به چالش میطلبد. غول شاخداری كه در دكتر استرنجلاو عشق به بمب را، كه به نوعی متمدن كردن خشونت و تقدس غریزه از طریق قانونمند كردن آن است تعلیم میدهد. این خشونت در بری لیندن (Barry Lyndon) به شكل قمار، بورژوازی و دوئل قانونمند میشود و قبح خود را از دست میدهد و تمدن را بدون خشونت كانالیزه غیر قابل قبول میداند. خشونتی كه در غلاف تمام فلزی (Full Metal Jacket) به افتخار بدل میشود و در چشمان تمام بسته (Eyes Wide Shut) به شكل پورنو و لیبیدو آن هم از نوع مدون نمود پیدا می كند. كوبریك همچون میشل فوكو جامعه را نیروی مردمی سازمان یافته و نوعی قدرت مخفی میداند و هر قدرتی كه شكل میگیرد با توجه با خاستگاه مردمی و تودهای و یا قشری و طبقاتی و حتی جامعهای (منظور جوامع حرفهای خاص است) نیازمند نگهداری و پاسداری از قدرت خویش است، از این رو دیو درونی بیدار میشود و به شكل نظام، اسلحه و خنجر برونگرا میگردد. آنچه كه سرمایهداری و امپریالیسم در درجه اول و زمامداری ایدئولوژی در درجه دوم منتج به بروز آن میگردد.
تا بدانجا رسید دانش من تا بدانم همی كه نادانم
انسان در انتهای فیلم، علم را پشت سر گذاشته است و دیگر چیزی برای دانستن ندارد. در اینجاست كه پیرمرد افتاده بر تخت لوح سنگی را میبیند. لوحی كه برای میمونها یا به تعبیری اجداد او سوالبرانگیز بود اكنون پیش روی اوست. او با تردید و ابهام به لوح نگاه میكند؛ و وقتی به هستی آن پی میبرد میداند كه هنوز هیچ نمیداند و تبدیل به یك نوزاد میشود. این نوزاد در سكانس انتهایی به زمین مینگرد، جایی كه از آنجا آمده است اما متعلق به آنجا نیست و این تناقض هرچند دیر، انسان را به موجودیت خویش می رساند. اما به هر حال او _نوزاد_ تمثیلی از انسانی است كه ذهنش پاك است و با وجود همه دانشی كه دارد ابتدای راه بزرگ ادراك و معرفت است. فیلم محاط كننده هرآن چیزی است كه انسان را به خود و پیرامونش درگیر میكند؛ لوح سنگی برای روانشناس ضمیر ناخودآگاه، برای شیمیدان كیمیای هستی، برای جامعه شناس مدینه فاضله، برای فلسفه منطق اولی و برای انسان ماهیت آفرینش، بینش و ادراك بشری است.
كوبریك فیلم را به سه بخش كلی تقسیم و حتی این بخشها را نامگذاری كرده است. بخش اول، با نام «ظهور انسان» (The Dawn of Man) مقدمهای ستودنی در ساختار كلی فیلم است. در این بخش، مساله غایی بودن خشونت، تولید ابزار خشونت و جبرگرایی در این امر مطرح میگردد. تصاویری از سیاره ساكت زمین، غروبهای سرخ و بیابانهای موهوم و وحشتانگیز محل تولد انسان هستند. انسان از همین نیستی یا بیابان باید به تمدن (شهرهای فضایی) برسد و این كار اجباراً انجام خواهد پذیرفت. میمونها را میبینیم كه زندگی لخت و بیروح آنها با تولید اجتماع نشاطانگیز و پرهیجان میشود. ابتدا یك میمون تبدیل به چند میمون و چند میمون تبدیل به اجتماع كوچك میمونها میگردد و این اجتماع دوگانه شده و نزاع شكل میگیرد. نزاع بر سر غذا، بركه آب و برتری. در حقیقت جدال برای قدرت، منافع و متعلقات. با حضور اجتماع جنگ كه شكل بارز خشونت است پدید میآید. دو گروه میمون بر سر بركه آب نزاع میكنند. دعوای آنها بر سر بركه بی شباهت به جدال دو كشور بر سر نفت نیست؟ مساله اعتراض و خشونت ذاتی چند بار گوشزد میشود. میمونها اجازه نمیدهند كسی به آنها تعرض كند و در هنگام غذا خوردن وحشیتر میگردند. یكی از میمونها در مییابد كه میتواند از یك تكه استخوان به عنوان وسیلهای برای زدن استفاده كند، در اینجا اولین اختراع بشر كه ابزار خشونت است ثبت میگردد. در همین پلانها، اینسرتهایی از افتادن و مردن حیوانهای ضعیفتر میبینیم. همانطور كه طبیعت موجودات ضعیف را حذف میكند و این امر در ذات طبیعت مستتر است، قرار است جوامع ضعیفتر نیز توسط قدرتهای برتر منهدم شوند. تكه استخوان، به آسمان پرتاب میشود و تصویر به فضا و سفینه فضایی كات میخورد. راه چند هزار سالهای كه با یك كات سینمایی طی میگردد اما شاید یكی از پرمفهومترین كاتهای تاریخ سینما باشد. خشونت نهفته در استخوان به شكل یك ویروس موروثی به تكنولوژی راه مییابد و هال 9000، كامپیوتر هوشمند سفینه از كشتن انسانها لذت میبرد.
در بخش سوم و پایانی، كه عنوان «مشتری، فراسوی بینهایت» (Jupiter, Beyond the Infinite) را یدك میكشد كوبریك تیر خلاص را میزند و كار را تمام مینماید. در این بخش دكتر بومن كه اندكی با حقیقت آشنا شده بود، در گذاری صوفیوار و سالكانه راه بی نهایت را طی میكند، از دنیای رنگ و زمان و فاصله عبور مینماید. عبور او از دلان نور و جغرافیای رنگارنگ تعبیری از عروج و سلوك است. جایی كه او جان میبازد و پوستش چروك میشود اما چشمی گشاده شده است تا ماورای حقیقت را رویت كند. اینسرتهای چشم در رنگهای مختلف استعارهای برای روند دگردیسی چشم بصیرت آدمی است؛ چشمی كه بر روی حقیقت گشوده شده است و گویی تاب تماشای آن را ندارد. او در فراسوی جهان مادی، حقیقت را مشاهده مینماید. با این حال تحت هیچ شرایطی، انسان از وابستگیهای مادی خود دست نمیكشد، بومن عارف گشته هنوز با رعایات آداب غذا میل میكند. غذا خوردن دسته جمعی میمونها در بخش اول فیلم، تاكید كوبریك بر غذا خوردن فضانوردان در چند سكانس از بخشهای میانی و غذا خوردن بر سر میز در بخش نهایی همه نشان از این مساله دارند اما در نهایت این وابستگی میبایست از بین برود؛ شكستن لیوان در انتهای فیلم استعارهای برای قطع این وابستگی است. بعد از این اتفاق، بومن خود را روی تخت مشاهده میكند، تختخوابی كه موید و رابط آخرین كانال ارتباطی انسان و زندگی است. او اینك همه چیز را از دست داده و البته همه چیز را میداند اما در نهایت با حضور معنویت و هویت راستین آدمی، كه همانا لوح سنگی مونولیت است تبدیل به نوزادی میشود كه تازه در ابتدای راه است. كسی كه بعد از گذراندن همه دنیا، چه از نظر غریزی و چه از لحاظی عقل تامه، كه در فلسفه ابزار استدلال منطقی است هنوز چیزی نمیداند و با شگفتی به آن نگاه میكند. آخرین سكانس انسانی را نشان میدهد كه در قالب نوزاد رفته و از بیرون به زمین می نگرد و با نگاه طعنآلود بر همه پلیدیها، قساوتها، زندگیها، خوردنها و آشامیدنها و تمام غریزهها خط بطلان میكشد.
كانت در تقریرات فلسفیاش در كتاب نقادی عقل محض نحوه برخورد با بسیاری از دانستهها را در چارچوب تحلیل مطلق و استدلال بیبدیل میداند و برای اثبات یا عدم موجودیت یك پدیده نه آزمایش و خطا بلكه استدلال را وسیله میداند و در این حوزه همهچیز در فرضیهای كه یا مستدل میشود و یا خیر بیان مینماید. در اینجا نیز، كوبریك با رویكردی فلسفی گذر دانستهها را از حوزه علوم تجربی به وادی حكمت فلسفی گذر میدهد. لوح سنگی، چیزی است كه علم و غریزه در كشف و شهود آن ناتوان است و تنها بصیرت است كه آن را تبیین میكند.
یكی از جنبههای قابل توجه فیلم، ماشینی شدن انسان امروز است. در دو بخش شاهد تماس فضانوردان با خانوادههای خود هستیم. احساسات و عواطف به سردی تبدیل به امواج رادیویی میگردند و رفتارهای دختر كوچك و پاسخهایی كه میگوید او را بیشباهت به یك روبوت سخنگو نمیكند. دختر به عنوان هدیه، از پدرش یك تلفن میخواهد. تلفن گویای این است كه این دختر رابطه میطلبد، عاطفه میخواهد و پدری كه او را لمس كند و در آغوش بگیرد اما رابطه ماشینی شده است و جز یك تلفن چیزی نمیتواند باشد.
2001: یك ادیسه فضایی، بیان فلسفی سلوك انسان است، گذر از جهان ماده به معنا و انتقادی از تثبیت خشونت و غریزه در خود اجتماعی و فردی انسان. فیلمی كه حتی بدون محتوا، تماشای تصاویر بدیع آن لذتبخش است و میزانسن با پرداخت ممتازش فضای فیلم را انتقال میدهد. این فیلم، رخدادی بزرگ در تاریخ سینماست و تكرار آن ناممكن به نظر میرسد. این فیلم خود كوبریك است، كوبریكی كه تنها یك فیلسوف و روانشناس سینماگر است و تنها فیلمسازی كه آگاهی دارد نیست.
تبلیغات 

